![]() |
|
![]() |
|
محمدجواد گلم خاطرات پسر گلم
| ||
|
|
سلام محمدجواد عزیزم و دوستای خوبم بعد از دو ماه اینترنتمون وصل شد. محمد جواد عزیزم روز به روز شیرین تر و بامزه تر می شه و هر روز یه کار جدید و کلمه ی جدید یاد می گیره قربونش بشم. کلماتی که پسر گلم میگه اینا هستن : ماما بابا دد وقتی یه چیزی می خوات دستش رو دراز می کنه و میگه بده بده بگیر : البته ر رو واضح نمی گه. ارا : سارا اینا : مینا ادی : مهدی می می آبده : آب بده آیی : دایی آله : خاله عاشق توپ بازی و بدو بدو کردنه. تا یه آهنگی می شنوه شروع می کنه رقصیدن قربونش بشم. خیلی دوست دارم پسر گلم. اینم عکسای پسر عزیزم:
ادامه مطلب [ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 17:14 ] [ مامان و بابا ]
سلام دوستای خوبم سال نو رو به همه ی شما نی نی وبلاگی ها تبریک می گم. ما به لطف خدا و خوش قدمی پسر گلم روز تولد محمد جواد عزیزم راهی کربلا شدیم. به خاطر همین تولد پسر عزیزم رو 29 اسفند گرفتیم. مقصل گرفتیم ولی شلوغش نکردیم که محمد جواد اذیت نشه. خیلی خوش گذشت. طرح تولد پسرم پوه بود. پنج شنبه 27 هم رفتیم آتلیه عکس گرفتیم. عکساش آماده نیستن آماده شدن حتما می ذارمشون تو وبلاگ.
و اما کربلا... برو بو کن زمین کربلا را کز آنجا بشنوی بوی خدا را مگر ای کربلا خاک بهشتی که خاکی مشک بو عنبر سرشتی اگر خاکی به معجز کیمیایی بهشتی کعبه یی عرش خدایی اگر خاک تو را دستی ببیزد به جای خاک اشک و خون بریزد
نمیدونم چی بگم ... قابل وصف نیست حرم امام علی (ع) و حضرت ابالفضل و امام حسین (ع)... وقتی تو حرم این بزرگواران بودم باورم نمی شد که اونجام... باور نمی کنم رفتم کربلا و برگشتم. چهارشنبه رفتیم نجف سه روز موندیم . تو این سه روز حرم امام علی مسجد کوفه مسجد سهله و مسجد کمیل رفتیم. توی مسجد کوفه محراب و منبر امام علی (ع) رو هم زیارت کردیم. سه روز هم رفتیم کربلا نمی دونی بین الحرمین چه حسی داره ... متاسفانه ما رو کاظمین نبردن و سه شنبه برگشتیم . دلم می خوات بازم برم کربلا.
[ پنجشنبه 10 فروردين 1391 ] [ 23:20 ] [ مامان و بابا ]
سلام قربونت بشم من سلام فدات بشم جیگر مامان امروز 13 بهمن که 11ماه و 11 روزت شده ساعت 2 ظهر خودت تنهایی بدون کمک بلند شدی و ایستادی . [ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:23 ] [ مامان و بابا ]
سلام پسر گلم دو ماه که هر روز برات شعر تولد تولد تولدت مبارک رو می خونم. 21 روز دیگه 1 ساله می شی عزیزم. باورم نمی شه که 1 سال انقدر زود گذشت. نمی دونی اونروز با چه استرسی رفتم بیمارستان. قرارنبود طبیعی زایمان کنم ولی تمام وجودم رو ترس و هیجان و خوشحالی و نگرانی تواماٌ فرا گرفته بود. خوشحال بودم که نه ماه انتظارم سر اومده و می تونم ببینمت و بغلت کنم. ترسم هم از این بود که مبادا خدای نکرده مشکلی داشته باشی و نگرانیم از این بود که نکنه نتونم خوب ازت نگهداری کنم و مراقبت باشم . خلاصه آنقدر احساسات مختلفی داشتم که نمی دونستم چکار کنم. وقتی منو بردن توی اتاق عمل وحشت تمام وجودم رو گرفته بود و اولین سوالی که بعد از به دنیا اومدنت پرسیدم در مورد سلامتی بود که بچم سالمه؟ دستیار بیهوشی بالای سرم بود از اول تا آخر عمل. بهم گفت آره بچت سالمه . یه نفس راحت کشیدم . بعد ازم پرسید احساس کردی بچت رو روی شکمت گذاشتن؟ اشک تو چشام جمع شد و با سر جواب دادم آره . بعد صدا زد بچش رو بیارید ببینه. پسر عزیزم رو آورد سرش رو بوسیدم و بردنش. هیچوقت اون لحظه و احساسی که داشتم رو یادم نمیرپ= [ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 15:23 ] [ مامان و بابا ]
سلام محمد جواد گلم مامان پریسا جون اعتراض کرده که چرا در مورد شیرین کاریات چیزی نمی نویسم . باور کن مامان پریسا هر وقت لب تاب رو روشن می کنم محمد جواد می خوات باهاش بازی کنه و نمی ذاره مطلب بنویسم هر وقت هم که می خوام ازش عکس بگیرم می خوات دوربین رو ازم بگیره و باهاش بازی کنه و بذاره توی دهنش.
پسر گلم انقدر شیرین شده که حد نداره اولا که از ده روز پیش می ایسته و دو قدم راه می ره 10ماه و 18 روزش بود دوما تلفن رو می ذار ه روی گوشش و حرف می زنه ما فقط الو رو می فهمیم . مهر رو هم که می بینه دستاش رو می ذاره روی گوشاش و یه چیزایی می گه قربونش بشم .
ما هفته گذشته مشهد بودیم از 21 تا 26 بهمن . خیلی خوش گذشت. [ يکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 0:22 ] [ مامان و بابا ]
سلام مامان جون پسر گلم محمد جواد عزیزم 10 ماهگیت رو تبریک می گم . روز به روز شیرین تر و شیطون تر می شی. انقدر شیطونیات با مزس که حد نداره. بازی دالی رو خیلی دوست داری. به دیوار به مبل به کابینت گاز لباسشوئی یخچال ... می گیری بلند می شی و راه می ری تند تند و مسلط. یه مدتیه با هر آهنگی شروع می کنی رقصیدن و دستات و سرت رو تکون می دی
محمد جواد عزیزم ای کاش می دونستی چقدر دوست دارم.
[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 22:21 ] [ مامان و بابا ]
[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 15:59 ] [ مامان و بابا ]
سلام مامان جون به جبران این مدتی که عکس تو وبت نذاشته بودم یه عالمه عکس می خوام تو این صفحه عکس بذارم.
عکسهای 8 ماهگی نفسم
بقیه عکس ها رو توی ادامه مطلب ببینید. ادامه مطلب [ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 15:37 ] [ مامان و بابا ]
به مناسبت اين روز فرخنده چند تا عكس شيطنت هاي بچه ها رو براتون مي زارم اميدوارم هميشه شاد و سالم باشيد .ني ني هاي خوب ايران
ادامه مطلب [ يکشنبه 11 دی 1390 ] [ 10:10 ] [ مامان و بابا ]
سلام عزیز دلم محمد جوادم امروز تولد نی نی وبلاگ ٍ
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 20:33 ] [ مامان و بابا ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||